برای استاد آداراب رئیسی

به احترامِ استاد آ داراب رئیسی؛ 

الا استادِ من داراب ثانی
سخن‌‌ سنج ادیب این زمانی
تو آ دارابِ شعر لُرتباری
همانا فخر قوم بختیاری
درودم بر تو ای مردِ سخن‌وَر
حکیم و فاضل و دُردانه گوهر
تو ای گنجینه اسرار معانی
ثمینِ جوهر و دُر یَمانی
سلیم و صادق و پاک و نژاده
صبورِ بی‌نظیر و صاف وساده
شهیر و عارفِ فرزانه‌ی ما
عزیز و دل‌بَر و جانانه‌ی ما
ببردی جمله دل‌ها را به غارت
درون سینه ها داری عمارت
چِه‌ها کردی تو با جانم نهانی
به لطفِ خط و خال و مهربانی
فتاده بس فراوان در کمندت
غزال و آهوانی صیدِ بندت
سروده چامه‌ی نغز و روانی
به وصفت آرمان راکیانی
"به رندی برده ای از عاشقان دل
چو معشوق ختا منزل به منزل"
کُند وصف تو ای مرد هنرور
غفور ناصر‌ و بیک سخندر

غفور اسکندری
30/1/1397

بخشی از "رساله ی خط سخن‌دری"

بر گرفته از؛
کتاب رساله‌ی خط سُخن‌دَری
چاپ ۱۳۹۴
نشر الیما

چون تجربه ای تو کردی آغاز
وان بال و پَرَت نموده ای باز
نقطه بنه بر خط و گذر کن
بر پهنه ی آن نُقَط نظر کن
گر دانگ قلم شده تکامل
زیبا و رسا چو صوت بلبل
تخت است تمام عرض نی را
در گوش بکن تو حلقه وی را
نقطه اثر تمام نمایی ست
زیبایی او پَر همایی ست
نقطه نه که گرد و شکل دیگر
شش دانگ بود چو روی دلبر
اضلاع نقط همه برابر
شعر و خط من بگیر و از سر
کن زاویه ای ز شصت فراتر
وان گه بشود خط تو چون زر

از پیش بگفته اند الف را
سه نقطه کن و ز خط بده جا
چون پای الف بری به کرسی
حرف دو سه را ز من بپرسی

"با" را نُقطی ز سطر رو کن
با حرکت و رانش قلم تو خو کن
چون شیب رسید و سطح و بالا
وان سه بنویس به عزم والا
گه نُه بوَد و گهی نُقط شَش
برسطح وصعود دلی توکن خَش

خواهی که رموز خط بگیری
وز خط قدیم نَمط بگیری
شش دانگ قلم بگیر و راحت 
حرفی بنویس با صراحت
هم حرکت جیم و هم سه دیگر
یک رسم شده کنون مقرر
سمت سر جیم و حرکت حا
با نیم نقطه بچرخ و کن تا
یک نقطه بنه ز سطر و برکش
با سینه قلم به سان سرکش
وان گه تو بگرد با تمامی
زان پیکره اش چو نون و لامی

در وصف حروف خُرد اندام
موزون و رسا بِبُرده ام نام
اما چو رسی به حرکت دال
نیکو بنگر نوشته چون ذال
رایی بنویس و خود نظر کن
بر بال کبوترش سفر کن
دو نقطه نهی چو بر سر زِ
آید به نظر چو پیکر ژِ

سین قوسی و دور ناز دارد
دندانه ی ریز و باز دارد
وان دایره اش به شکل نونی
بر گفته ی مرد ذوفنونی
گر سین شده کنون هویدا
شین است چو او بکن تو پیدا

با سمت قلم که راست گویند
وان نو قلمان به جهد پویند
بگذار و اشارتی به چپ کن
شکلی تو شبیه نیمه لب کن
دوری بنویس بر انتهایش
وان گه بشود به زر بهایش
فرق است میاد صاد و ضادی
یک نقطه اگر بر آن نهادی
هم حرکت صاد و ضاد گفتم
دو حرف دگر در آن نهفتم
گر عاقل و زیرکی و با هوش
اندیشه کن و مکن فراموش
طا باشد و ظا کنون تو دانی
ای گوهر عمر و زندگانی

در فکرت عین حلقوی باش
 کنجی بنشین و منزوی باش
غین است ورا که حلقه دستی
نیکو بنویس چو دل ببستی

نقطه بنه و بچرخ چون با
وز گردش آن قلم بکن تا
باقی بودش به سان یک ب
وان دو دگری علاوه بر پ
از فا چو گذر کنی دو باره
بر قله ی قاف کنون نظاره
نون است ورا به وصل فایی
بشنیده ام این دو نکته جایی
هم کاف بود به شکل گافی
هم ب بنویس روان و صافی
سرکش چو نهی بر آن نشانه
پنج نقطه بگیر بی بهانه

لامی بنویس ظریف و زیبا
دوری بزنش تو ای شکیبا
نقطه که نهی ز چپ برانش
با گردش پهنه ی زبانش
بر گرد کمی به سمت پایین
با دور قلم با رسم و آیین

نون یک الف است و دور لامی
هر کو که نوشت گرفته کامی
واو است دو حرف آخر از یا
یک نقطه کن و بگرد چون فا
وان حرکت ر بر آن اشاره
اصلاح نکنی مر او دو باره
پس یک الفی بر آن بیفزای
وز پنج نقط کمی تو کن جای

ها نیز که گفته اند برخی
نقطه نهی و دمش بچرخی

چون نی قلمت رسیده آخر
وز فکرت او گشوده ای پر
عرض قلمت بکن اشاره
ی را بنویس به عزم چاره
آن گونه که بوده رسم گفتم
وان راز دگر به دل نهفتم
تا بوده و هست این مقرر
آن میر بود حکیم و سرور