برای میرصیاد خدامراد اسکندری

چند بیت صیادی از غفور اسکندری سخندری؛
تقدیم به میرصیادان دودمانم خاصه میرصیاد خدامراد اسکندری که امروز ۲۶ خرداد ۱۴۰۰ به دیدار حق شتافت.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
روح همه ی رفته‌گان شاد.

گیوه‌هام قلاتکی رَه‌م لاشه برده
هَرکُری ‌ای‌ره شکال خو کُن بگرده

شَوِسون گرهدُمِه رَه‌ کُوهُ کُه‌سار
موسم پیری رسی کِردُوم گِرفگار

سَرِ بُرگ کُله سِبید شال نه گَزی‌نِه
نوصیاد پازن کُشُم کی یا نشینه

تفنگُم برنو بُلُند دیربینِ روسی
زیدُمِ پازنِ چار، بُزِ هَلوسی

شال مو شال نُه زریِ رِشتنِ والِ
لاشوُمِ کفن کُنین نَه سَهم دالِ

چوقایی به‌شونوُمِ ز بَفتِ موری
زیدُمِ پازن رَشی تَی بَردِ گوری

چوقای کیارسی بفت وندوم سر شون
برسونین گویلوم هی ای کَنُم جون

بُنگ ایا بُنگ تفنگ کُه کِرده بَنگی
میرصیاد "خدامراد" زیدهِ پلنگی

پازنِ "سوُزین" بگوین رو پوز بِنِه او
میرصیاد"خدامُراد" دی رهدِ وُر خو

گَل اِیا گَل ای رَوِه گَل پازنونه
داغُم سی "آقام حسین" نوید به هونه

"مش ناصر" رَهدِ وِ کُه کُه پازه داره
نالِ نالِ تش و تیر هم باز و کاره

"خان تُرکان" هَشار بدا و سَرِ تَنگی
میرصیاد "آتوکل" کُن کِرده رَنگی

تفنگِ "امیرعلی" بُنگ دادِ رَو پِل
رَونه بهس "اله‌ مراد" او شیر پُردِل

"غیظان‌ بَک ُ نادربَک" رهنِه به ارمند
دیدنی او بَک‌ بَکا مِن ای دلُم مند

"سوزکو" یادت بیا شیرون دیارت
کوه برین کمر برین ویدن به وارت.


کپی کردن بدون کم و زیاد ابیات بلامانع هست.
با احترام

میرصیاد خدامراد اسکندری

بسم الله الرحمن الرحیم

"انا لله و انا الیه راجعون"

"بُنگ اِیا بُنگ تفنگ کُه کِرده بَنگی
میرصیاد "خدامراد" زیدهِ پلنگی

پازنِ "سوُزین" بگین رو مُر بِنِه او
میرصیاد"خدامُراد" دی رهدِه وُر خو"

دریغ دریغ که میر صیادی کهنه کار و دانا و نیک مردی صادق و مهربان از دلیرمردان دیارمان کوچ کرد و چشم بر این دنیای فانی بَست و رخ در نقاب تاریک خاک کشید.

دردا و حسرتا که کهنه صیادی از میان ما رفت.
مردی که مهربانی و صداقت و میهمان نوازی اش به صلابت کوه‌های استوار "سبزی" بود.
دردا و حسرتا؛ 
انسانی از دست دادیم که اُسوه‌ی غیرت و برادری بود.
مردی که مدام تبسم بر لب داشت و همیشه با آغوشی باز پذیرای رَه‌گذران خسته از راه بود.
آری؛ امروز میرصیاد خدامراد اسکندری سبزی با دنیایی از خاطرات تلخ و شیرین به سوی یگانه معبود خود شتافت.
بی شک نام و یاد او برای همیشه در ذهن و جان دودمان سخندری زنده است و صدا و غرش و طنین تفنگش در کوه‌های سر به فلک کشیده سبزی و سراب سبزی برای همیشه خواهد ماند.
حق این بود تا در کنار برادران عزیزم معظمین اسکندری، نادری، محمودی و خانواده ی بزرگ لجمیر و اورک باشم و انجام وظیفه کنم اما بنا به شرایط خاص خود نتوانستم که در میان عزیزان حضور یابم
از خداوند بزرگ می خواهم تا روح این انسان نجیب و شایسته را با ارواح اولیاءالله محشور بدارد آمین.
در پایان لازم می دانم که به عنوان فرزند کوچک دودمان بزرگ اورک و لجمیر از شما برادران و خواهران بخواهم تا وحدت و صمیمیت خودتان را در تمام شرایط و دوره ها حفظ کنید و قدر این نعمت بزرگ خداوندی را بدانید.
روح عموی عزیزم میرصیاد خدامراد اسکندری سبزی شاد
بالنبی وآله الامجاد.
با احترام
غفور اسکندری سخندری
۲۷ خرداد ۱۴۰۰ خورشیدی