بر گرفته از کتاب
"رساله‌ی خط سخن‌دری"
(نظم و نثر)
چاپ اول؛ ۱۳۹۴. نشر الیما

با احترام ؛ غفور اسکندری

"مشق و اسباب کتابت"

کنج دنج و کنج خلوت می نشین
گر میسر باشدت صبح و پسین
کن فراهم خاطر و آسوده شو
هم‌نشین صمغ و زاج و دوده شو
هم مرکب را بِساز و کن تراش
کلک دزفول و مده خود را خراش
آن قلم نی را تو هم از خود بدان
وان زپنج انگشتی اَت افزون بخوان
نی قلم معشوق تو محبوب تر
او بسی طناز و تو محجوب تر
چون فراهم شد تو را وقت درست
ورد خود کن نام حق را از نخست


چون تو را حرف و نُقط شد مختصر
جهد می کن روز و شب نور بصر
کن دوات و لیقه و اسباب جمع
تا فروزی نور خود را هم‌چو شمع
کلک تو از نوع دزفولی خَش است
چون‌که مرغوب و ورا هم دل‌کش است
کاغذی از پرده‌ی دل می‌ گزین
جمله ای پر مغز می یاب و وزین
آن‌ چه استادت بگوید ای عزیز
گوش جان گیر از سر عقل تمیز
می‌نویس و می‌نویس و می‌نویس
گر تو می‌خواهی همی یار و انیس


جمله اسباب طرب را ساز کن
بار دیگر مثنوی آغاز کن
بعد از آن حمد و ثنای کردگار
کاغذی بردار از دفتر بیار


"نقطه" و "الف" در خط نستعلیق

نقطه ای بر کرسی آن سطر نِه

نقش شش‌دانگی تو صدر و بدر نِه
نقطه را مرسوم کن جان پدر
تا بگویم هم مفید و مختصر
بعد از آن نقش الف را بر شمار
کسر می‌کن نقطه‌ای را از چهار
وان الف بالا بلند و دل‌ رباست
سرو قامت هم عزیز و پر بهاست


"ب،پ،ت،ث"

حرف با را تخت گیر و هم دقیق
نکته ها دارد لطیف و بس عمیق
چون رسیدی تو به سه مد دگر
هر سه را یک قاعده باشد به بر

"ج،چ،ح،خ"

از حروف حلقوی هم نکته خوان
دور معکوسی بده وز چپ بدان


"د،ذ"

دال و "ذ" را نقطه ای معمول کن
در تداوم حرف "ر" مشمول کن


"ر،ز،ژ"

حرف "ر" را گفته ام من بارها
رسته ام از این همه تکرار ها
گر تو خواهی هر سه اش را بی گمان
وان دو نقطه باشد از نام و نشان


"س،ش"

سین دارد شیب و سطح و هم صعود
رقص شین باشد چو چنگ و تار و عود


"ص،ض"

چشم آهو دیده ای اندر بهار
آن بیاض صاد و ضادش می نگار


"ط،ظ"

طا و ظا کردم سه قسمت با قلم
عین و غینی گفته ام من بیش و کم
(رجوع به؛ حروف حلقوی)


"ف"

حرف "ف" چون ابتدای "با" شود
قسم دوم را قلم نی تا شود
ما بقی چون حرکتی از حرف مد
سعی والا کن که ننویسی تو بد

"ق"

چون رسانیدت قلم بر حرف قاف
لاجرم دوری بزن کم کن تو لاف


"ک،گ"

کاف دارد سرکش و حرف مدی
وان الف در گاف باشد یک حدی


"ل"

چون که مجنون صفحه‌ی دل را گشود
لام لیلی روی بر صحرا نمود


"م"

میم مجنون لام لیلی ای حبیب
آن چو بیمارست و وان دیگر طبیب

"ن"

نون کمان قد معشوق است هان
خود مفصل‌تر از این مجمل بخوان.


"و"

واو دارد گردشی چون فا و قاف
در کمان سین و شین چوب نداف

"ه ، ی"
ها و یا را هم بگویم این مجال
تا که کوتاهی کنم اینک مقال
حرف ها را نقطه ای باشد که باز
وان دگر قسمش تو با دوری بساز
آخرین حرف از الفبا در هنر
با تو گویم نکته ای و در گذر
اول یا را تو یک عرضی بنه
نقطه‌ای را زیر آن فرضی بنه
قسم دوم گردشی کل از قلم
سومی را هم بگردان از عدم

مشق خط باشد چو عهد عاشقی
جمله دیگر شد تلف در مابقی